تبليغاتX
دختر=جنس برتر

دختر=جنس برتر

تا بشر هست بجا شور و شرش هست بجا // وان زمان جنگ نماند که نماند بشری

۹ دی ۱۳۸۸  --  ساعت ۱۰:۳۰

تو خیابون زمزم راه میرفتم و با خودم حرف میزدم... بعضیا با تعجب نگام می کردن! خیلی بهش احتیاج داشتم... حیف شد... تقصیر کی بود ؟ من؟ مراقب؟ سوالا؟ نمیدونم... فقط میدونم وقت زیادی واسه جبرانش ندارم... ... ... صاحب مغازه ی مبل فروشی زمین جلوی مغازه ش رو طی میکشید... یه طی نگاه کردم ، ازش آب میچکید. طی نه ناراحت میشه نه خوشحال ، نه درس میخونه نه امتحان میده... اگه طی بودم.......! نچ...طی زمینُ لیس میزنه! اَه... اگه خودکار بودم ، دیگه نمیخواست درس بخونم ، یه نفر دیگه درس میخوند من هرچی اون میگفت مینوشتم... نچ..نه...اونوقت سر امتحان سر و تَهَمو با دندون میخورد ، جوهرمم مصرف می کرد تازه  اگه امتحان بد میشد من کلی فحش میخوردم...! ای بابا... اگه عروسک بودم دیگه نمیخواست درس بخونم و امتحان بدم... اما اون موقع یه دختر لوس و نُنُر وختی عصبانی می شد ، موهامو میکَند ، امو میکشید ، دستمو از جا در میاورد و گردنم رو هم مییچوند ! اصلا خوش به حال خـــودم ، دو روز میشینم درس می خونم ، بعد میرم یه امتحان میدم حالا خوب یا بد... دیگه نه مجبورم خیابون کثیفُ بلیسم (!) ، نه کسی جوهرمو مصرف می کنه و سرمو گاز می گیره و بهم فحش می ده ، نه کسی موهامو می کنه ، نه دست و پامُ میکشه ، نه گردنمو می پیچونه... فقط کافیه کم تر بخوابم !! این افکار توی ذهنم می چرخید و من سراه فرودگاه منتظر خط داخلی روی یه سنگ نشسته بودم.. یه اتوبوس اومد ، مهدی (یه تُپُلِ ۱۳-۱۴ساله س که من خیلی دوسش دارم ) ازش پیاده شد و منُ دید ، انتظار لبخند همیشگی منُ داشت اما بهش اخم کردم... شکه شد... عادت داشت بهش لبخند بزنم و گاهی هم سلام کنم اما اون روز...دیگه داشت گریم میگرفت... با خودم فکر کردم چیکار کنم تا گیریم نگیره جلو مَرُدم ! یه کاغذ از تو کیف کشیدم بیرون و شروع کردم به نوشتن ...:::...


محرم

در ادامه ی مطلب...


سوال

مشغول یه کارایی بودم که ، خیلی اتفاقی و بی مقدمه یه سوال ذهنم رو مشغول کرد... خیلی دوست دارم بدونم خواننده های وبم چه جوابی بهش میدن. فقط لطفا  مثل یکی از دوستام نباشین که وقتی بهش گفتم "فرض کن فرزند پادشاهی..." بهم بگه "بابا منو چه به این  ....ــا!؟" .  راجع بهش اول خوب فکر کنید و فرض کنید واقعا توی چنین شرایطی قرار گرفتین ، بعد جواب بدین.

سوال :فرض کن فرزند پادشاهی (دختر یا پسر) ، و قراره که مقام سالطنت به تو واگذار بشه. اگر معشوقه ی تو (که باهاش رابطه هم داری) بگه "من دوست ندارم تو پادشاه/ملکه بشی"  و تو میدونی که اگر قبول نکنی ممکنه رابطتون به هم بخوره... چه کار میکنی ؟ 


تساوی حقوق زن و مرد از زبان بانشه ای !!

بحث سر این بود که کی طالب عشقولانه بازیه(از نوع فیزیکیش) ؟ پسر یا دختر ؟! البته نه ازون پیشرفته هاش که باعث دردسر بشه

من گفتم همیشه پسرا پسرا اقدام می کنن حتی گاهی بدون مقدمه ...! بانشه ای فرمودن : نه خیر واسه من که این طور نبوده! (خوب حتما تجربه داره دیگه ) همواره اون گفته و من هم OK دادم ! [البته بعدش یه ارواح عمه ام ضمیمه اش کرد که تابلو نشه]

و یک هو تحت یک عملیات گاز انبری بحث عوض شد... من ناخواسته به بچه های خیالی بانشه ای توهین کردم. اونم گفت بهت اجازه نمی دم به بچه های من توهین کنی ، به خصوص اگه پسر باشه.

: مگه پسر با دختر چه فرقی داره ؟

: خوب پسر بهتره!

: آهان! بعد دختر بده ؟!

: نه اما تو ببین ، پسرا میرن دنبال دخترا نازشونُ میکشن و ... اما با پسرا اینطور نیستن ، قیف میرن جلوشون!   حالا من پسرا رو اگه کاریم نداشته باشن کاریشون ندارم... اما دخترا ؛ نه تنها نمیرم دنبالشون ، اگر که دور برداشتن هم دهنشون رو آسفالت میکنم!    [چه خشن]  تا یاد بگیرن که جایگاه خودشون رو حفظ کنن.  اصلا شما دخترا پر رو شدین دیگه . همش هم به خاطر چند تا پسر ****ــه که افتادن تو جامعه ی ما...  همین جوریشم تو ایران نسبت دخترا به پسرا 3 به 1 ــه ، همه هم که میخوان شریک زندگیشون فقط با خودشون باشه ،  اگر که همه ی پسرا ازدواج سالم کنن 2 سوم دخترا می ترشن.... اون وقط توی چنین شرایطی پسرا باید بیفتن دنبال دخترا ، دخترا هم هی ناز کنن ؟؟ نامردیه اصلا !!

نمیگم همجنس گرام ، اما کشورای خارجی رو ببین ،  دخترای اونجا حرفه ای ، اون وقت این جااییا...! واسه ی همینه که بهشون رو نمیدم ، من دارم جور بی لیاقتی پسرای دیگه رو می کشم ، کار نکرده ی اونا رو ما می کنیم دیگه... !!

:بله ! چه دل پری!

: سربازی هم که نمیرین...  سفور هم که نمیشین چون ؛ بی سواد ترینتون میره آرایش می کنه جلو یه دکتر قـــــــــــر میده فرداش میشه زنش ! یا نهایتش خود فروشی میکنه پولشو در میاره! ولی ماها .........

آخرشم در میاین میگین فمینیسم و برتری زن و ..... پر رویین واقعا!

:عجــــــــــب...!

: آره دیگه. همون پسرای **** که گفتم ، اگه تو کف نبودن ، پول به اون خودفروشا هم  نمیدادن ، اون وقت حق به حق دار میرسید.... اون وقت تازه تو دخترا و پسرا ، کاری که خوب بود خوب میشد ، اونم که خوب نبود ول میشد...  به این میگن برابری زن و مرد . نه فمینسم خانوم 2ختر جنس برتر! اگه راست میگین اینو با ذکر منبع بنویسین...

منم نوشتم دیگــــــــــــــــــــــــــــــه! اما نظری راجع بهش ندارم... متاسفانه تا حدی به واقعیت نزدیک بود... اما نه در باره ی همه ....


:::ادامه مطلب:::
نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 12:46 توسط منزوی| |

چه صبور و مهربون ... خودم حالم از خودم به هم خورد ... با اون اخلاق گَندَم ... جواب سلامُ که که با اَخم دادم و الیک ... جواب سوال هم یا نمی دادم یا با دعوا می گفتم چمیدونم ، به من چه ربطی داره ، به تو چه ربطی داره ، به دَرَک ... چند بار هُلِش دادم تا ازَم دور شه ، نه به شوخی ، خیلی هم جدی و با بد خُلقی ...

هر چی بیشتر گَند اخلاق می شدم بیشتر مهربون می شد ... هر چی مهربون تر می شد من بدتر می شدم ... خجالت می کشیدم از این که اون اِنقدر صبر داره ، منُ تا حالا تحمل کرده و هنوزم داره می کنه ، از این که با سکوت در برابر جواب های سر بالای من ، منُ از خودم و خودش شرمنده می کنه ...

به خاطر هیچ ، به خاطر بد اخلاقیه خودم از من عذر خواهی کرد .... ! با هر عذر خواهی ، با هر لبخند یا سکوت در مقابل صحبت های ناراحت کننده و صدای بلند کُلی بزرگ تر می شد ... و من خجل تر ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 20:26 توسط منزوی| |
کوچیک تر که بودم     هر کس هر چیزی که می گفت قبول می کردم ، دیگه به راست و دروغ بودنش فکر نمی کردم...

 کوچیک تر که بودم    شبا قبل از خواب به آدما ، به دوستا ، به آشناها ، به حرفاشون ، به کاراشون فکر نمیکردم...

 کوچیک تر که بودم    فکر می کردم اگر شیشه ی تلویزیون رو بشکنم می تونم برم پیش آدماش...

 کوچیک تر که بودم    فکر می کردم مامان دُعا کرده ، خدا منُ اِنداخته تو شکمش...

 کوچیک تر که بودم    به همه سلام می کردم. حتی اگر نمی شناختمشون...

کوچیک تر که بودم     مامانُ دوست داشتم...

کوچیک تر که بودم     مودب بودم...

کوچیک تر که بودم     فکر می کردم هر کسی که چیزی بهم تعارف می کنه بچه دزده...

کوچیک تر که بودم     وقتی تنها بودم تو خونه درُ حتی واسه مامانم هم باز نمی کردم...

کوچیک تر که بودم     مامان بزرگ داشتم...

کوچیک تر که بودم     همه چیز و همه کسُ دوست داشتم...

کوچیک تر که بودم     فقط اگر جاییم درد می گرفت گریه می کردم...

 کوچیک تر که بودم    دوست داشتم بزرگ بشم...

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:48 توسط منزوی| |

***لطفا نظرات عادی رو خصوصی ندین. خوشم نمیاد***

یکی از هم کلاسی های چقندر من از امروز می خواد شروع به وبلاگ نویسی کنه. با شناختی که ازش دارم احتمال میدم که یه وب خفن ناک بسازه........ یا علی

عصر :::

برخیزیدم ... چیز ... برخواستم ... ... کف اتاق سفید ِ سفید ... بالاخره زمستان آمد ... من نیــز بی جنبه و بــــــــــرف ندیده فوری از تخت پایین پریدم ... هرقدمی که برمیداشتم همراه بود با صــــدای گوشنواز خش خش برگ ها (!!) ... امشب اتاقم سفید پوش شده است ... دل تمامی خوزستانی ها آب ... خواستم به طرف کمد عظیمت کنم ، باخود پنداشتم : هوا تاریک است الآن. نمیتوانم محتویات درون کمد را به راحتی مشاهده کنم ... در تفکرات غوطه ورم که ناگاه پایم به شیئی برخورد میکند ... اشکال ندارد ، در زندگی عطر و برگ و گل و خار همه همسایه ی دیوار به دیوار همند ... به خاطر برف ، سنگ ها را تحمل خواهم کرد ... قدم زنان به پریز چراغ میرسم ... تیک!

ناگهان اتاقی جنگلی ، مملو از برگه های باطله و غیر باطله روی زمین و یک ظرف غذای خالی جلوی چشمم ظاهر شد ! زهی خیال باطل !!

 

 

ظهر :::

حیاط نیم وجبی شاهد بهار اسلام امروز حال و هوای مکه داشت...

وسط حیاط کعبه بود [ اَه... هِی صدام میکنن نمیذارن تمرکز کنم روی نوشته ــَم. از جمله ی قبلی تا الآن سه بار بلند شدم رفتم اعتراضات برادرم رو سرکوب کردم. این چه وضعشه آخه؟؟؟ تو هنوز یاد نگرفتی که حق انتقاد نداری ؟ مرتیکه زبون نفهم! ]

زائران دور خانه کارتنی (مقوایی) خدا تواف میکردند. و یک نفر آقا که من نمیشناختمش یه چیزای عربی میگفت که من نمیفهمیدم! خانمی از پنجره ای در طبقه ی سوم یه ساختمون مشکی و زرشکی (همون که اول مهر یه پسر از توش چشم چرونی میکرد ، یادتون که هست؟!) تواف دوستداران خدا رو نگا میکرد و به حالشون غبطه میخورد ... اما نمیدونست که خیلی هاشون ساعت بعد امــتـــحـــان دارن!!!

اما قبل از اینکه اعمال حج رو انجام بـِِدن همونیک نفرآقا که نمیشناختمش ساعتی چند (همون چند ساعتِ خودمون) فک زد ... اما گوشای من فقط تیکه ها خاص رو شنید و به لطف جینا(راز افسون) که با خودش یه دفترچه با جلد زردِ تبلیغ ایرانسل آورده بود توحیاط تونستم نکــــــات کنکوری (!!) رو یادداشت کنم و اینجا به نظر شما برسونم ...

مرتیکه هیز رو اورده بودن تو دبیرستان دخترونه خودشو گم کرده بود... ایــــشششششش ...

داشت از زیبایی فضایی مکه میگفت و حال و هواش و اینا ... که من این تیکه ی شرم آورروشنیدم:

__... ... ... به خصوص خانم ها وقتی که لباس سفید میپوشن ملکه میشن...! لباس سفید لباس مبارکی ست... خانم ها با لباس سفید نماز میخونن ، درجشن ازدواج با لباس سفید ظاهر میشن ،  با لباس سفید به هجله میرن... !

من تو ذهنم : مگه کسی با لباس میره هجله؟! البته بعید نیست ، شایداینا هجلشون اسلامیه با لباس میرن!!!

 

داشت حرف میزد ، اماکسی گوش نمیداد ، برای جلب توجه گفت:

__... ... ... ان شاء الله با حاج آقاتون مشرف بشین به مکه ی مکرمه ...!

تعداد کــمتـــــــــــــــر از انگشت شماری با صدای بلند الهی آمین گفتن ... ...

همچین با خنده ی موزیانه ای حرف میزد که اگه یکم بهش رو میدادن می پرید وسط دخترا !

جدی نوشت : خیلی بدم اومد. حس کردم داره بهم توهین میشه. سخنرانی هم حریمی داره... دوست ندارم مسائل رو این طور مطرح کنن...

__... ... ... خانمی سکته کرده بود ، دهنش قفل شده بود ، برای معاجه به خارج و اروپا میره ...

مگه خارج با اروپا تفاوت داره ؟!

__... ... ... مورچه ای از جفتت رد شد ، حق نداری لهش کنی ، بلکه بهش بگی سلام علیکم مورچه خانم!

حالا چرا خانم؟! نگفتم این مرده مورِد داره...!

 

صبح:::

تند تند کوچه ها رو طی میکشیدم ... چیز... طی میکردم ! تا برسم به مدرسه ... خیلی دیر شده بود ... عصبی بودم ... از در دبیرستان امیر کبیر (خ. فردوس) رد میشدم... گویا یه کلاس بیکار بودن ، طبقه ی دومش ایستاده بودن و یکی همون طور که دستش رو بالا گرفته بود داد میزد بـــــــــــــــادبان ها را بکشیــــــــد...!  ناخدا گاه خندم گرفت. ماشاء الله پسرتیکه (!!) تیز بین از بالای عرشه ی کشتیش منو دیــــد! گفت: اِ... چرا میخندی؟!

من تو ذهنم: شده تا به حال به دلقک اخم کنی؟

بعدشم ساعت 8 رسیدم مدرسه و با کمک جینا(راز افسون) کیفمو قاچاق کردیم طبقه ی سوم و کسی نفهمید که من دیر رفتم !!!!!!
نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:15 توسط منزوی| |
سلام سلام................. من اومم... میدونم دلتون واسم تنگ شده بود... چه کنیم دیگه.............!!!

حالِ نوشتنو ندارم ، تبلایغات تک کلاس سوم ریاضی رو داشته باشین تا بعد...

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 19:53 توسط منزوی| |

_ واسه گواهي نامه دادن به مردا اول بايد كلاس شعور رانندگي بذارن واسشون ، كه البته بعيد مي دونم مردي نمره قبولي بتونه بياره!weirdsmiley1.gif : 28 par 31 pixels.

_ ايششش مردم هم گاو شدن (بلا نسبت گاو) مي بينه من راه ندارم برم اونور يه اپسيلن نمي كشه كنار تا من رد شم... مرتيكه فلان!censoredsmiley.gif : 48 par 18 pixels.

_ بي فرهنگي آخه تا چه حد ؟‌ هر نظري كه راجع به مو يا قيافم داري كه لازم نيس بلند بگي... اصن كي از تو نظر خواس؟؟؟ مرتيكه فلان!censoredsmiley.gif : 48 par 18 pixels.

_ چه بي غيرت شدن مردم ، مي بينه كمرم بريده از بس چيز ميز بلند كردمــــــــــــــــا ، نمياد يكيشو از دستم بگيره... مرتيكه فلان!censoredsmiley.gif : 48 par 18 pixels.

_ اَه... اين چه وضعشه ديگه ؟ پاچه شلوارم همش ميره زير پام .... شيطونه ميگه بگيري پارَش كني...يه بار اومديم تيريپ دخترونه بزنيمــــــــا... اصاً انگار دختر بودن به من نيومده... بايد پولامو جمع كنم برم تغيير جنسيت بدم... مرتيكه فلان!censoredsmiley.gif : 48 par 18 pixels.

_ اين معلما هم وَخ گير اوردنـــــــــــــــــا...هي همش كويز امتحان كويز امتحان writing.gif : 44 par 49 pixels.كويز امتحان كويز امتحان كويز امتحان.... نمي گن ما زن(!) و بچه داريم romanticdin.gif : 56 par 22 pixels.، كارو زندگي داريم ، وبلاگ داريم ..... بيكار كه نيسيم بشينيم درس بخونيم.... عجبا.... مرتيكه فلان!

_ شيرين عقلم كه ديگه چيـــــــــــــــــــــــــز.... خودمون از آموحته هاي سال هاي گذشته يادش ميديم چي بگه!mrsbeasley.gif : 40 par 49 pixels. از رو جزوه هم ديكته ميكنه رو تخته... مرتيكه فلان!censoredsmiley.gif : 48 par 18 pixels.

_ ويدا از بچه بدش ميـــاد جلو چشش ظاهر ميشه! عين عادم (!) نشستم رو زمين اون بچه هه مياد دست ميذاره رو شونم ، تكيه ميده به كمرم... فكر مي كنه منم مثِ بقيه نازش مي كنم... no.gif : 19 par 18 pixels.نخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ..... اَيين خبرا نــــــي... حالا بقيه هي ميكِشنش ميبوسنش قربون صدقش ميرن اين باز چسبيده به من.... فقط هم خودم هم اون شانس اورديم حرف نميزد وگرنه ميزدم تو دهنش چنان كه........! مرتيكه فلان!

_ ايــــــشششششششش...... عين پير زنايِ 70 ساله همش غر مي زنم....gaah.gif : 37 par 41 pixels.

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

ازینا خوشم اومد گفتم بذارم بقیه نیــــــــــز فیض ببـــــــــــــــــــــــــرند!

واسم آف گذاشته بودن: قــــلاب ها علامت کدام سوالند که ماهی ها پاسخشان می شوند؟

از رادیو شنیدم سریع یادداشت کردم توی گوشیم! (سرعت تایپو حال کن) : تا حالا خودتو تویِ سکوت شنیدی ؟ خودِ بی نِقابــتو تویِ آینه دیدی

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

بهشت : آن جا كه مرد نيست .

عقد : سند بندگي .

طلاق نامه : سند آزادي .

رخت خواب : آزماشگاه توليـــــــد مثل .shehumper.gif : 70 par 31 pixels.

نفــــرت‌ :‌ حسي كه از ديدن مادر شوهر به دست ميدهد .

حلقه ي نامزدي : حلقه اي كه به جاي گردن به دست كنند .

بوسه : جرقه ي شهوت .

عاشق : كور چشم دار .flirtysmile3.gif : 43 par 54 pixels.

محبت : درختي كه اگر هر شب آبياري نشود خشك مي شود .

چك بي محل : بيوه اي كه به نام دخترقالب شود .

( از هفت شهر عشق -- صفحه 872 -- تاليف فضل الله اويسي )

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

= براي آن زن هايي كه فقط زيبا هستند ، پيري جهنم است .

= اگر زني در 40 سالگي هنوز جوان است ، به آن علت است كه شوهرش او را دوست دارد .inlove2.gif : 39 par 26 pixels.

= زن دانا به مرد الهام مي دهد ، زن زيبا مرد را مفتون خويش ميسازد ، زن مهربان مرد را تصاحب مي كند . (بوريس پاسترناك)

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:17 توسط منزوی| |

بارون نمياد ميگن خشكسالي اومده آب پشت سد نيست و فلان بهمان... حالا كه دو قطره بارون اومده سيستم فاضلاب شهري كم اورده. آخه شما كه بلد نيستين دوتا راه آب بسازين چرا ادعاي مملكت داري و قدرت و انرژي هسته اي (!!!!!!!!!!!!!!)‌ ميكنيــــــــــــــــــــن ؟ تو يكي (به قول خودش شخصيت اول كشور) برو ريشاتو بتراش حال مردم به هم خورد چپل چلاق معلول چپكي ................

والا آلمان هر روز خدا بارون بود اما اگه يه قطره رو آسفالت صاف و خوشرنگــــــشون موند . الله اكبر ! فقط روي زمين پر از حلزوناي خوشگل خوشگل ميشد و رنگ چمنا و گل و درختا از قبل از بارون شفاف تر ميشه... اصن آدم كيف ميكنه به خدا اونا آدمن ما حيوون... به زندگيشون حسرت ميخورم. من ، من نيستم اگه از اين آشغال دوني نَرَم...

كوي نفت كه شده بود عين ونيــــــز! قفط اونجا آبش تمیزه اینجا آب گِل بود باز خوبه اونا كه ونيز نديدن همينجا شهر آبي رو تجربه كردن! خاك تو قبرشون گل بشه بره تو دهناشون!!!!!تا ۱۰ سانت روی پیاده رو آب بود..ولی از پنجره ی قایقمون که بیرونو نگاه میکردما هوس کرده بودم برم پایین چکمه ی کارگرای شهرداری رو قرض بگیرم لیله (لی لی) بازی کنم!

پدر......ـاي مادر....... تـ...م ......ـا...!

یارانه هارم که میخوان بردارن باید هرچی مامان بابامون حقوق میگیرن بدن جا قبض آب و برق و تلفن! همین الان که یارانه هست تلفن ما ۹۳ تومن میاد اگه یارانه ندن روش بیچاره میشیــــــــــم! لااقل 4تا قايق هم نذاشتن برا ما اقشار زير خط فقر كه كشتي نداريم قايق اجاره كنيم بريم مدرسه! بعد ميگن شما مهندسان آينده ايد... آخه ما چطور بدون رفتن به مدرسه مهندس بشيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه دبير بيسواد هم ميذارن واسه جبر و هندسمون ميگن شيرين عقل فوق ليسانسه!

درون ذهن نوشت(!):

مـ................................. تـ....... حـ.............. . كـ...... كل ا...... تـ...... كـ.......... احـ......و خا..... .




 ــ خجالت کشیدم...

به مناسبت تولد امام رضا توي پارك دولت جشن بود. با فاطي رفته بودم.... نه به خاطر جشن ،‌ به خاطر اينكه چند هفته بود اصلا بيرون نرفته بودم... دختر خواهر فاطي زياد حرف ميزد . فكر كنم 3-4 سالشه... راه ميرفتيم ، دستش تو دست فاطي بود و جلوي پام راه ميرفت . با پشت دست و با حالت تنفر آروم هولش دادم كنار تا مزاحم راه رفتنم نباشه... دست كوچيكشو خيلي آروم گذاشت تو دستم و بين من و فاطي به راه رفتن ادامه داد... نميدونستم به خودم چي بايد بگم! كلي از اخلاق گند خودم خجالت كشيدم ............

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:31 توسط منزوی| |
خاك تو قبر كليك راست عصبانی ۴صفحه نوشته بودم همش با يه كليك راست اشتباهي پاك شد... امروز با من لج كردن.... خاك تو قبر همشون... خاك تو....گریه

قرن ۲۱ داره تمام ميشه اينا هنوز ميان زير ابرو چك ميكنن... از قديم گفتن النظافتو من الايمان... تو ايران نظافت جز گناه هاي كبيره اس! گه تو اين كشور و كلي فحش هاي بد بد كه نميشه تو جمع بگمشون... و ايشالا خواهر و مادر و زن احمقي نژادو بـ.....! استغفرالله

اصن من اومده بودم يه پست شاد بنويسم اينا زدن ر... به اعصابم...

اومده بودم بنويسم از چه نظراتي خوشم مياد از كدوما نه و كلي مطلب باحال ولي خوب مگه اين ..... ها ميذارن؟؟؟؟ ايششش

حالا فعلا واسه رفع بيكاري اينو داشته باشين ، نظرم راجع به درساي مختلفه...

سال هاي گذشته:

رياضي‌ : مشغول كننده

ادبيات و زبان فارسي :‌ بيخود

عربي : من اگه ميخواستم عربي ياد بگيرم از مامانم ياد ميگرفتم... عجبا...

تاريخ :‌ عهدنامه ي تنباكو لغو شد به تـ.... استغفر الله...

اجتماعي : ها... ايييي اجتماع كه وگفتي يعنــــــــي چه؟! اين مؤلفا هم بيكارن ها...

ديني :‌ خاك تو قبر هركي اين درسو گذاشته

زبان انگليسي‌ :‌ تا به حال به معلم گوش نكردم و نگاهي هم به كتاب درسي ننداختم. يه بار به يكي از دبيرا گفتم تلفظ درست اين كلمه كه ميگي اينه ، فرستادم دفتر! بايد دبيراي زبان رو كمي باسواد تر بار بيارن.... دانشگاه هاي مذخرف

شيمي‌‌ :‌ جالب

فيزيك : خيلي دوست دارم. هم پيچيده اس ،‌ هم مشغول كننده هم جالب. حاضرم 8تا كتاب فيزيك رو بخونم واسه انتحان اما يه درس ديني نخونم

جبر و احتمال : فقط آخر رياضي2 يه مبحث داشتيم راجع بهش كه نمره ي كاملو از اون قسمت گرفتم

هندسه :‌ حال ميكردم باش

جغرافي :‌ بيمزه... دوبار به خاطرش منفي گرفتم. فقط براي امتحانات طرم اجبارا ميخوندمش

ورزش :‌ از اول بسكتبال بودم اما معمولا مينشستيم فك ميزديم.... واسه همينه اوضاع قدم خرابه ديگه...!

===============================================================

امسال:::

حسابان : جالب ،‌ مشغول كننده ، پيچيده .... دوست دارم

هندسه :‌ هنوزم حال ميكنم اما.... سر كلاسش بند ميندازيم ، غذا ميخوريم ، ميخوابيم ، درس ساعت بعد رو ميخونيم و كارهايي ازين قبيل....

جبر :‌ به نظر آسون و بيمزه مياد اما... سر كلاسش بند ميندازيم ، غذا ميخوريم ، ميخوابيم ، درس ساعت بعد رو ميخونيم و كارهايي ازين قبيل....

فيزيك : جالب ، مشغول كننده ، آسون تر از سال هاي قبل ، دبيرشم دوست دارم... روبوتم ساختم.... يه كاره اي ميشم!

شيمي :‌ دبيرشو دوس ندارم ، فرمولاشم اعصابمو داغون ميكنه ،‌ مغزمو خسته ميكنه... نميخوام

تاريخ : مشغول كننده...

ديني : دليلي براي خوندنش نميبينم... ترجيحا فيزيك ميخونم بجاش!

اجتماعي : خدا رو 10000000 مرتبه شكر ميكنم كه ديگه نداريم

جغرافي خدا رو به همون رقم بالايي شكر كه ديگه نداريم...

عربي :‌ به من چه كه فعل معتل چيه و اعلالش چه جوريه آخه ؟؟؟؟؟؟ اصلا به من چه... نچ...

ادبيات و زبان فارسي : مگه دستم به فردوسي نرسه چنان رستمي نشونش بدم كه ديگه دست نوشتن نداشته باشه... مرتيكه بيكار

زبان انگليسي : ايزگاه ! I goH school :D

ورزش : بيكاري... علافي... و...

ببخشيد اين طوري شد ديگه اعصابم ..... يه

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:51 توسط منزوی| |

گاهي وختا خدا واسه آدم يه فرشته ي نجات ميفرسته....واسه منم يكي فرستاده..... چند وقته كه به اون تكيه كردم..... دلم فقط به اون خوشه....

_ بسته به قيافت نمياد ايين حرفا بزني!

ششش.... نپر تو حرفم....

ديشب بايد 24 تا فرمول به اضافه ي 8 تا ديگه كه اون 8تا زياد حفظي نبودن (يعني ميشد با يكم تفكر اونور واكنشو حدس زد) حفظ ميكردم........ همشون هم شبيه هم بودن.... يعني فرقشون تو يه NO3 يا N2 و اينا بود..... فرداش امتحان داشتم و بايد نمره كامل ميگرفتم (به دلايلي)

اول چند تاشو حفظ كردم...... بعد خوابيدم.......... با وحشت از خواب پريدم...... نه.... خواب بدي نديده بودم ، وحشتم ازين بود كه نكنه الان صبحه و من فرمولا رو حفظ نكردم.....

ديدم نه خدا رو شكر 10:40 شبه......

20 تاشو حفظ كردم.... 11شب بود..... 21 رو باز كردم.... خوندمش و بعد نوشتم رو كاغذ...... دوباره نوشتم.... سه باره نوشتم.... نچ.... اَه.... با فرمول شيشمي فقط يه H2 فرق داره.... من فردا ميتونم اين 2تا رو از هم تشخيص بدم ؟‌ اگه قاطيشون كردم چي ؟؟؟؟ اشكم ناخوداگاه مياد پايين......

_ خاك تو قبرت (خودم اينو اختراع كردم ) يعني اين قدر ضعيفي؟ تا حالا هزار هزار فرمول حفظ كردي الان از حفظ كردن اين 24تا زپرتي عاجزي ؟!

به خدا سخت بود..... ديگه مغزم راه نميداد......خدا مونده تا خسته بشم.... اَه.... خسته شدم....!

_پارسال طرم اول يادت مياد ؟‌ از 12 شب شروع ميكردي تا 5صبح يه روند نصف كتابو ميخوندي...... بعدشم 1 ساعت با اضطراب ميخوابيدي و 6 پا ميشدي ميرفتي سر جلسه..... نمره هاتم هر چند خوب نشد اما........ زيلدم بد نشدن........

آخه من فردا بايد نمره كامل بگيرم.... بايد.....

_خوب به جاي اين كه بشيني شخصيت خيالي بسازي و چرت بنويسي دفترتو باز كن بقيه فرمولا رو حفظ كن....!!!

ميزنمتـــــــــــــــــــــــــــا.....!

داشتم ميگفتم... فرمول 21ـمي رو كه ديدم مخم كنار كشيد..... جداً ديگه توانشو نداشتم.... از گريه ي خودم تعجب كردم...... واقعا من انقدر ناتوانم ؟! به خاطر 4تا فرمول اشكامو هدر ميدم ؟!‌ (سال اصلاح الگوي مصرفه !) ساعت 11 شبه...... از كي ميتونم كمك بگيرم الان ؟‌ بلند ميشم ميرم تو حال سراغ تلفن..... اولين شماره اي كه به ذهنم ميرسه رو تايپ ميكنم....... ديد ديد ديد..... بيــــــــــــــپ...

- اَلو؟

با گريه صحبت ميكنم.... : نميتونم شيمي بخونم...........!

- سلام! چته ؟‌ داري گريه ميكني ؟!

آره خوب بهت ميگم نميتونم شيمي بخونم.....

- واسه اين داري گريه ميكني ؟!!!!!!!!!!!!!!!!

اوهوم......

- چنتا فرمول ديگه مونده ؟؟

4 تا.......

- خوب كمه ، عيب نداره... راستي جريان مورچه هه رو بهم بگو !‌

مورچه ؟! آها..... باشه قطع كردم واست sms ـش ميكنم.....

- من يه باغر يه مورچه رو زير زره بين نگاه كردم ، وختي كوچيك بودم. با اون زره بين 150تومنيا...! ولي خو هيچيشو خوب نديدم....!

من با دهني كه طعمش از اشك شور شده ميخندم...

ادامه ميده : - ميگم مورچه ها هم نر و ماده دارن ؟

چميدونم.... حتما دارن ديگه....

- يعني ازدواجم ميكنن ميرن هجله ؟!

من بلندتر ميخندم.........!

- بعد رو برنج مي خوابن تو بغل هم.... ( خودش هم خندش ميگيره...!)

يه سرفه ميكنه (به خاطر سرما خوردگي) و با خنده ادامه ميده : - يه شب خواب بودم ، بيدار شدم ديدم يه چشمم كوچيكه يه چشمم بزرگ ! مورچه گازم گرفته بود... فكر كرده بود من مورچه ي ماده ـم اشتباهي....

بلند ميخندم و ميگم : اشتباهي بوست كرد...!‌

- بابا يه چي اونور ترِ بوس....! چشمو سوراخ كرد!!!!!!!!!!!!!!

حرفاش با صداي گرفته..... خنده ها و سرفه هاي 2تا در ميون......

خيلي وقت بود از ته دل نخنديده بودم.... يا بهتر بگم ؛ خيلي وقت بود نخنديده بودم............... خداحافظي كرديم و با نيش باز دويدم تو اتاق و پريدم رو تخت !‌ دفترو باز كردم و 4تا فرمول و نوشتم رو كاغذ.... دفتر و بستم و دوباره نوشتمشون...... خدايا شكرت........ چراقو خواموش كردم و..............

*** گاهي يه چيزايي بيخودي دوست داشتني ين...

*** گاهي چيزاي بيمزه كلي خنده دارن...

*** گاهي... ... ... .




موارد استفاده ي چادر : 1- از همه مهم تر كهنه! باهاش تيكه هاي كيك روي ميز و آشغال پاك كن رو از روي ميز پاك ميكنيم....

2-گرفتنش توي دست به اين نشون كه من از مدرسه ي شاهدم!

3-سنگين كردن كبف

4-پر كردن كيف و فرم دادن به اون...

5-واسه اينكه پا بذاريم روي دنباله اش و نفر جلويي بخوره زمين!

6-خودمون پامون بره روش و بيفتيم

7- و اينا و اونا...!


چند شب پيش ، خواب بودم ...... خواب ديدم ...... خواباي عجيب ...... نميدونم چه معني ميدن اين خوابا اما مطمئنم كه بيخود نبودن....... اصلا من هر خواب كه ميبينم يا دقيقا همون اتفاق ميوفته يا شبيهش......... اما اين خوابا.... نميتونن كه اتفاق بيفتن اما ميتونن معاني خاصي داشته باشن...... كتابي راجع تعبير خواب دارم اما بهش اعتقادي ندارم....... واسه همين نرفتم بخونمش.......

واما خواب هايي كه ديم :

1-با كفش پاره توي خيابون راه ميرفتم و پاهام درد ميگرفت

2-يه نفر كه................ اينو بيخيال......

3-كتاب ادبياتم رو باز كردم . توش يه عامه شعر هاي انگليسي و فارسي عجيب بود...... روي جلدش رو نگاه كردم تا مطمئن شم ادبياته دوباره بازش كردم همون شعرا رو ديدم...........

اين خوابا چه معني ميتونن داشته باشن ؟؟؟


سوال شرعي‌ :

1- آيا در دوستي هم حق طلاق با مرد هست ؟!

2- آيا جواب سلام پسراي علاف كه تو خيابون سلام ميكنن واجبه ؟!


آمارهای جالبی از طلاق :

- 70 درصد متقاضيان طلاق زنها هستند .

-در سال 87 ، حدود 82 درصد از طلاقهاي رخ داده ، توافقي بوده است.

-مهمترين عامل طلاق ناآگاهيهاي جنسي است .

-سه عامل اصلي طلاق ، فقر ، اعتياد و عدم تفاهم است .

-عدم تمكين مهمترين عامل طلاق در تهران بوده است .

-نيمي از طلاقها در 5 سال اول زندگي رخ مي دهد .

-در 80 درصد طلاقهاي رخ داده خانمها مهريه خود را مي بخشند .

- 70درصد موارد طلاق بين سنين 20 تا 39 سال رخ مي دهد .

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:10 توسط منزوی| |
با غرغر وشکایت از اینکه  مامان اومده بالای سرم و بیدارم کرده و نذاشته خوابمو کامل تا آخرببینم بلند میشم...

وقتی میرم تو حیات مدرسه با سر در " دبیرستان پسرانه ی ... " مواجه میشم! ابرو

قبل از ورود به مدرسه یه حیات پر از دخترای محجبه ی چادری تو ذهنم بود Arabic Veil  اما... وقتی رفتم داخل دیدم بیش از دو سوم بچه ها چادر نزدن!

اما خوب از نظر ظاهری کلی با بچه های شهدای صنعت نفت میفرقولیدن!

یه آقایی اومدش سر صف ، از آموزشگاهای کنکور و اینا بود راجع به یادگیری در خواب (هیچ اعتقادی به این علم ندارم ) و یاد گیری همیشگی صحبت کرد. یه تیکه از حرفش جالب بود :

این چیزایی که میکمو تو ذهنتون تصور کنید: یه مرد با لباس نظامی توی گنجه نشسته ، رو به روش یه مخزن پر از اسرار هست ، سمت راست مخزن لیلی و مجنون نشستن و سمت چپ مخزن شیرین و فرهاد ، وسط اینا ۷تا جسد هست. ناگهان اسکندر نامه به دست وارد میشه و میگه: این چه وظعشه؟

تصورش کردین؟ خوب آثار نظامی گنجوی : مخزن الاسرار،لیلی و مجنون،شیرین و فرهاد،۷پیکر و اسکندر نامه هستن! اینو دیگه تا عمر دارین تو ذهنتون میمونه...

وقتی رفتم دفتر که بپرسم سوم ریاضی کجاست ، دیدم اسم سیکرت توی ذخیره های پیش ریاضی بود اما جلوش نوشته بود منصرف شد... حیف...چند هفته پیش بهم گفت که برگشته مدرسه ی خودش... دوست داشتم ببینمش... پریسالم تایم استخرش تا تایم من یکی نبود...افسوس... پارسال و امسالم که دیگه نرفتم استخر...

توی کلاس ۴تا رو ميشناختم. سميرا:‌ دوست دختر پسر خاله ي مهشيد نیشخند . فاطمه: توي كلاس حسابان چند بار ديدمش. آرزو: همكلاس ۲وم دبستان. پرديس: همكلاس اول دبيرستان

تا كلاسمو پيدا كنم يكم طول كشيد و بعد از دبير رفتم كلاس. دبير شيمي: دفعه ي ديگه كسي بعد از من كلاس نمياد اين يك ، دوم كساني كه ۴شنبه و ۵شنبه غايب بودن مشكل خودشونه و حق غر زدن و بهانه اوردن هم ندارن عصبانی

خيلي جذب شدم به درس شيمي با اخلاق خوب اين دبير توي روز اول زنگ اول ، دقيقه ي اول........ خيلي عالي بود دروغگو

از همون اول ساعت شروع كرديم نوشتن و نوشتن و نوشتن و نوشتن و...سوزنم گير كرد از بس امروز خوش گذشتسبز 

طبق معمول چپ دستيم مشكل ساز شد و دستم با دست راست جفتيم برخورد ميكرد... نشستم كنار ديوار اين دفه تخته رو نميديدم.... عجب...

Hairdo : امروز بايد تا ۲:۳۰ بمونيما.....       من : اي بابا امروز كه روز اوله...Beggingايششش...اَه...

زنگ تفريحه...  از پنجره بيرون رو نگاه ميكنم... همش آپارتمان ... هر كدوم يه رنگ... روي هر كدوم چند تا ديش ماهواره... پسري كه با ركابي آبي از پنجره ي خونه ي از طبقه ي ۴م يه ساختمون مشكي و زرشكي براي احتمالا يه عده از حيات مدرسه ي ما دست تكون ميده ، جدا شرم آوره... تابلوي راه راه رنگي مشاور املاك سميم... تانكي هاي آب روي پشت بوم... لباساي آبي و نارنجي و قرمز بچه گونه اي كه روي بند يه خونه پهن شدن... خانمي با مانتوي خاكستري از در مدرسه رد ميشه و پير مردي كه مياد داخل حيات... ۲تا دكل مخابرات از پشت ساختمونا... سر در مسجد حضرت رسول(ص)... حيات دبستان پسرونه و پسر بچه هايي كه با روپوش آبي كاربني و قمقمه ايي كه تو گردنشونه و از دروازه ي فوتبال آويزون شدن و بارفيكس ميرن... و .... حوصلمو سر بردن...

دوست ندارم مدرسه ها شروع بشن...

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:44 توسط منزوی| |

ايران 25 ميليون جمعيت دارد كه از اين مقدار 15ميليون به كشاورزي اشتغال دارند و بقيه شهر نشين هستند.

تعداد كارمندان دولت در ايران 180 هزار نفر است. 98 درصد از كارمندان دولت بنا به توصيه استخدام ميشوند و 85 درصد آن ها حتي فاقد ديپلم دبيرستان هستند. 10 درصد از كارمندان كاري ندارند و فقط ليستي امضا كرده حقوق مي گيرند.

حقوق يك سپور شهرداري 120 تومان ، يك آموزگار 150 تومان ، و حقوق يك پاسبان 160 تومان است. تعداد زن هاي هر جاي تهران 5000نفر است و تقريبا چند برابر اين مقدار به طور نيمه رسمي مشغول كارند.

تعداد عرق فروشي ها و آبجو فروشي هاي تهران 15 برابر كتابخانه هاست...

يك نامه از پاريس به تهران 2 روز ميرسد ولي اگر در روي پاكت آدرس گيرنده شميران نوشته شده باشد دو روز ديگر لازم است كه از تهران به شميران برود. پر درامد ترين افراد ايران در مرتبه ي اول تجار ، دوم مالكين و سوم وكلاي دادگستري و چهارم پزشكان هستند.

روزنامه نويس ها و وكلاي دادگستري در ايران 85درصد زودتر از ساير طبقات ترقي مي كنند.

پر فروش ترين مغازه ها در تهران در مرتبه ي اول فروشندگان پارچه ي زنانه ، دوم اغذيه فروشي ها ، و جواهر فروش ها بر خلاف تصور همه در مرتبه ي سوم قرار دارند.

10 درصد دختران تهراني خيلي خوشگل ، 80 درصد متوسط و 5درصد زشت هستند.

قريب 500 نفر از كارمندان دولت كه مرده اند هنوز از ليست خارج نشده و عده اي به نام آن ها پول گرفته به جيب ميزنند. زن ها در ايران هنوز نتوانسته اند يك روزنامه يا مجله به طور مداوم منتشر كنند.

در تهران بيش از 10هزار ماشين شخصي وجود دارد و تعداد اتوبوس ها قريب 700 ميباشد.

در ايران به طور متوسط سالي 900قتل و جنايت واقع ميشود و به طور متوسط سالي 5نفر بهدار آويخته ميشوند.

يك آوازخوان درجه اول براي دو ساعت خوانندگي بين 800 تا 1000 تومان ميگيرد ، ولي به معروف ترين و بهترين دبيران در ساعت 10 تومان حق التدريس داده ميشود.

در وزارت فرهنگ بيش از هر وزادت خانه ايي كارمند ليسانسه وجود دارد ، پس از آن وزارت دادگستري و دارايي در مراتب دوم و سوم قرار دارند.

در ايران متجاوز از 3ميليون نفر سيگار ميكشند و در مرتبه ي اول سيگار اشنو ، دوم هما ، سوم گرگان بيش از همه مصرف ميشومد. در ايران 500هزار زن بيش از مرد وجود دارد. رشت در ايران ، بلكه در دنيا تنها شهري است كه تعداد دانش آموزان دخترش بيش از دانش آموزان پسر است.

در شهرستان هاي ايران مصرف جرايد در مرتبه ي اول در آبادان ، دوم شيراز و سوم تبريز است. حقوق وكيل و سناتور در ماه 1200 تومان ، رئيس مجلس سنا و شورا ماهيانه 2000تومان ، وزرا هر يك 2000 تومان و نخست وزير 3000 تومان ميباشد.

به نسبت جمعيت ، در آبادان بيش از هر شهر ايران باسواد وجود دارد ! در بين خوانندگان در مرتبه ي اول مرضيه ، دوم روحبخش و دلكش در مرتبه ي سوم داراي طرفدار هستند.

در ميان صدها روزنامه يوميه و هفتگي و مجلاتي كهدر تهران و شهرستان ها منتشر ميشود فقط ده نشريه تيتراژي بيش از 10هزار دارند. 70درصد دختران ميل دارند شوهرشان دكتر طب باشد. 20درصد مايلند به كارمند دولت شوهر كنند ولي 99درصد پدران مخافند كه دخترانشان با كارمندان دولت ازدواج كنند.

پر خواننده ترين نويسندگان ايران اول مستعان ، دوم جواد فضل و سوم استاد محمد حجازي است. در خيابان هاي تهران پس از تهراني ها بيش ازهمه آذربايجاني ها و گيلاني ها به چشم ميخورند. پر حرف ترين وكلاي مجلس سيد محمد علي شوشتري و كم حرف ترين آنها سلطاني است.

نقل از مجله ی سپید و سیاه ، سال ۱۳۳۳

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:23 توسط منزوی| |
اين متن يكمي قديميه.... اما ميشه باهاش منظور رو رسوند.... ميشه با كمي ويرايش مدرنش هم كرد... اگه حوصله داشتم اين كارو ميكنم. اما همين هم خيلي خوب منظورمو ميرسونه...

مارتين ليپ ست درباره ي روشنفكران آمريكايي ميگويد‌ :‌ ما كساني را كه خلق كننده ي فرهنگ يا توزي كننده ي آن يا به كار گيرنده ي آن ( غرضم از فرهنگ‌ ، اين دنياي رمزها و و استعاره هاست كه شامل هنرها و علوم و مذاهب است ) روشنفكر ميدانيم.

روشنفكر در ايران كسي است كه از نظر . عمل به اسم برداشت علمي ، برداشت استعماري دارد. يعني از علم و دموكراسي و آزاد انديشي در محيطي حرف ميزند كه علم جديد هنوز درآن پا نگرفته و مردم بومي (دموس) اش را نمي شناسد تا ايشان رالايق دموكراسي بداند. براي مردم بازاري و روستا ، روشنفكر در آغاز فكلي بود و متجدد و تا حدودي قرتي و مكش مرگ ما و ازين قبيل... اما امروزه روشنفكر رساننده ي معاني ديگري است...

روشنفكر كيست‌؟

مشخصات روشنفكري :‌ اول :‌ فرنگي مآب ، كسي كه لباس و كلاه و كفش فرنگي مي پوشد. دستش رسيد مشروب ميخورد. روي صندلي مي نشيند.ريش مي تراشد. كراوات مي بندد.با قاشق و چنگال غذا ميخورد. لغت فرنگي به كار مي برد. يا به فرنگ رفته است يا مي خواهد برود.در هر فرصتي از فرنگ مثال مي آورد يا از آمريكا. ميكروب ميشناسد. طب هندي و يوناني قديم را با سرد و گرم غذاها منكر است و همه اش از ويتامين و كالري حرف مي زند. سينما مي رود و رقص مي رود...

دوم: روشنفكر اعتقاد به هيچ مذهبي را لازم نميداند‌ ،‌ به مسجد نميرود‌ ( يا به هيچ معبد ديگري ). اگر هم برود ،‌ كليسا را به خاطر ارگي كه در آن مي نوازند مرجح ميداند. نماز خواندن را اگر هم لغو نداند نوعي ورزش صبحانه مي داند. همچنين روزه را اگر بگيرد براي لاغر شدن مي گيرد.

سوم: درس خواندگي ؛ و اين اصطلاح عوام آخرين شرط روشنفكري است نه اولين آن ! يك روشنفكر ديپلمه است يا ليسانسه ، از اينجا يا از فرنگ و البته از فرنگ فارغ تحصيل شده باشد يا از آمريكا در ذهن عوام روشن فكر تر است. يا خودش را نسبت به محيط روشنفكر تر مي داند. حتما در باره ي روانشناسي و فرويد و جامعه شناسي و تحليل رواني صاحب نظر است. يعني در باره ي علمي كه خيلي طول دارد كه علم بشود سخت پافشاري مي كند.

فرهنگ آكادمي فرانسه چاپ 1935 مينويسد : روشنفكر به كساني گفته ميشود كه به كار گرفتن فكر و هوش در زندگي ايشان مسلط بر ديگر امور است. به اين معني يك روشنفكر معمولا نقطه ي مقابل كسي است كه كار دستي مي كند.

كنگره ي اتحاديه ي بين المللي كارگران روشنفكر كه در سال 1952 در پاريس منعقد شد به وسعت نظر بيشتري تعبير زير را براي روشنفكر پذيرفت : روشنفكر كسي است كه فعاليت روزانه اش مستلزم نوعي كوشش فكري باشد ، آميخته با ابتكار و ابراز شخصيت و به صورتي كه اين نوع فعاليت فكري بر فعاليت هاي بدني روزانه ي او بچربد.

رمرن آرون مينويسد : روشنفكر كسي است كه زيستن به تنهايي راضيش نميكند. بلكه در صدد توجيهِ بودنِ خويش است. و اين توجيهِ بودنِ خويش ، لازمه اش توجيهِ وجود و بودن ديگران نيز هست. يعني تحقيق در نوع و چگونگيِ بودن ديگران ، يعني اجتماع.

( خدمت و خيانت روشنفكران - جلد دوم - صفحه 13 - نوشته ي جلال آل احمد )


و اما بازی...

۱.بهترین فیلمی که تا به حال دیدم:Fight Club feeling beat up

۲.بهترین دوستم:فاطي (فكر كنم.... )

۳. بهترین درسی که تو دانشگاه خوندم و بهش خیلی علاقه دارم:بابا من تازه سومم... پيشم دارم.... تازه اگه بعدش قبول شم........ اووووووه...... تو مدرسه هم حسابان دوست دارمدروغگو! نه دروغ گفتم.... من فيزيك خيلي دوست دارم....قلب

۴.سمج ترین فردی که باهاش در ارتباط بودم:اسمش سروش بود... هر وقتم آن ميشدم آن بود.... نميشناختمش....

۵.وحشتناک ترین صحنه ی عمرم:صورت خانم صفري ، استرس(معاون مدرسه ي شهداي صنعت نفت)

۶.بهترین سفری که تا بحال رفتم:نمیدونم...متفکر

۷.خوشمزه ترین غذا که دوست دارم بیشتر بخورم:اسنك - چيپسخوشمزه

۸.خوش اخلاق ترین آدمی که تا حالا دیدم:نميگم اسمشو!قلب

۹.بی مزه ترین غذایی که تاحالا خوردم:غذا نميدونم.... اما بي مزه ترين چيز به نظرم قارچه!سبز

۱۰.باحال ترین فرد تو اقوام:محمد (پسر عمم) ،‌ ليلا (دختر عمم)

۱۱.شیرین ترین روز عمرم:روزي كه منو به خاك ميسپارن....

۱۲.ورزش مورده علاقه ام:اسکیت - بسکتبالعینک

۱۳.تاثیر گذار ترین فرد تو زندگیم:اسشو نمیگم!

۱۴.بهترین خواننده مورده علاقه ام:امی لی (ایونسنس) ، بهرام

۱۵.بهترین بازیگر مرد مورده علاقه ام:برد پیت ، ستیون سیگال

۱۶. بهترین بازیگر زن مورده علاقه ام: آنجلینا جولی

۱۷.مسخره ترین ورزش از نگاه خودم: بدنسازی ، ایروبیک

۱۸.گران ترین کادویی که واسه دیگران خریدم:تو عمرم یه بار واسه یکی خریدم اما بهش ندادم! موند پیش خودم...

۱۹.کادوی مورده علاقه ام :بوس

۲۰.تلخ ترین خاطره ام:وقتي گوشيم توي مدرسه گم شد و مجبور شدم به صفري بگم كه گوشي آورده بودم

دعوتي ها: سينا..... و هر كي كه خودش خواست

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 2:17 توسط منزوی| |

ديشب رفتم احيا ، ساعت 11 رفتم 1 برگشتم خونه... آخه يه تشكر به خدا بدهكار بودم...not worthy... تو مسجد بود احيا... جاي هيچ كدومتون خالي نبود (جاي خودمم به زور ميشد بشينم) البته بعدش فهميدم كه من نبايد ميرفتم توي مسجد ، ولي صداشو در نيوردمنگران ! اصن من چميدونستم كه نبايد برم؟؟؟؟؟؟ اومدم بيرون ديدم داداش ايستاده دم در با دوستاش... هــــــــــــــــــــــي... اينام دنيايي دارن واه خودشون......

برگشتم خونه ،‌ آنلاين شدم با بچه ها تا ساعت 3 احياي آنلاين گرفتيم.... مامان ساعت 2رفت كه بخوابه و گفتش كه بلند شو از پا كامپيوتر. منم يه دونه ازون باشه هاي كه ...... و اينا (!) تحويلش دادم ، اونم به خيال اين كه 5 دقيقه ديگه بلند ميشم گرفت خوابيد.....

متاسفانه توي خواب مثانه ش آلارم ميده و بلند ميشه ميبينه بـــــــــــــــــــله ! ساعت 3 هست و دخترش در كمال پررويي رو به روي مانيتور لم داده...! (دخترش خيلي روداره هيچ خوشم نمياد ازش...ايششششش! ) گفت تا ميرم دستشويي و برميگردم خواموش كن...... يكي از همون باشه قبليا گفتم دوباره و راهيش كردم طرف دست به آب (تغيير كلمه به دليل ايجاد تنوع در متن) امان از دست هاي شبانه..........هــــــــــــــــــــــــــــــي........!

برگشت ديد من در خيلي كمال بيشتر پررويي (!!)‌ هنوز نشستم و هيچ گونه اقدامي در راستاي شات داون رايانه نكردم ! بنابرين اوشون متوصل به جيغ و داد و فرياد و ايين قبيل كارها شدن و من اين بار اجبارا خواموشيدم و ....... بعدشم رفتم مسواك و بعدش..... رفتم كه مثلا بخوابم اما ،‌ همش تصوير كيك تولد داداش كه تو يخچال بود ميومد تو ذهنم نميذاشت بخوابم...... پس از دقايقي احساس گرسنگس كردم و بالاخره رفتم سر بخت كيك بيچاره........ يه تيكه گنده (بسيار حجيم) برداشتم .......... ديدم يخچال جيغش درومد هي ميگفت درم بازه!!بش ميگم ساكت شو بابا خودم ميبينم درت بازه كور كه نيستم باز هي صدا ميداد....خواسم بگبرم خفش كنم....ايشششش......... خوب بعدش ديگه راه افتادم به طرف اتاق.... دم در اتاقم چاقو ليز خورد افتاد رو زمين.... بلندش كردم نگاش كردم ،‌ روش هيچ ميكروبي نديدم ، با دستمال خامه ي روشو پاك كردم (كل كثيف خودتي بيتربيت) نشستم خوردم و اينا ...... يكم ديگش مونده بود كه احساس كردم دارم ميارم بالا.... (ادكلان به روتون) انگار يه عالمه خامه و كاكائو داشت برميگشت تو دهنم........ بقيشو گذاشتم رو ميز اتاق و بدون اين كه دوباره مسواك بزنم پريدم تو تخت (رو تخت) يكم كه خوابيدم و اينا.... خواب ديدم مورچه ها رو ميزم پارتي گرفتن.... بلند شدم نگاه كردم ديدم خوابكي بيش نبود.... يه نيگا به آشپخسونه كردم ديدم اووووووووووووووووووووه...... چه قد دووووووووووووووووره! ولي ديگه با كلي تلاش و كوشش و زحمت و كار زياد و ايين جور چيزا خودمو رسوندم به آشپخسونه پيش دستيو گذاشتم تو جاظرفي و دوباره با كلي تلاش و ........... برگشتم به تختم................ آخر مسواكم نزدم.... ديگه سهميه بنزينم قد نميداد تا دست شويي هم برم مسواك بزنم و اينا و اينا ديگه..... اگه آقاي حيدري بفهمه همه دندونامو ميكشه !

تازه امشبم تو نيك شام يه تابلو بازي شد............................ خيلي خجالت كشيديـــــــــــــــــــــمممممم........ بتون نميگم چي شد !

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:6 توسط منزوی| |

يه شلوارك لی دارم تا زير زانومه... خيلی دوسش دارم... سنگ گرفتم دستم كه يه تيكش رو ريش ريش كنم... كشيدم كشيدم و كشيدم تــــــــــــــــــــــــــــــــــا...... ووي!چرا انقد پاره شد؟؟؟؟؟؟

صبح با آيدا رفتيم بيمارستان. اون نوبت داشت واسه متخصص پوست و منم آزمايش خون داشتم. مامان گفت حالا كه رفتی ،‌ پيش متخصص پوست هم برو واسه دستات... من اولين بارم بود كه تنها ميرفتم بيمارستان. اول رفتيم درمونگاه واسه آزمايش من. گفتن كه انجا آزمايش نميگيرم. رفتم معرفی بگيرم واسه متخصص .... اَه... چه دكتر بد اخلاقی بود.... معرفی رو گرفتم و سرمو انداختم پايين رفتم بيرون...

آيدا: وايسا بينم... اينجا بايد مهرش كني!

خوب من چميدونستم كه بايد مهرش كنم... اگه آيدا نبود ميرفتم تا بيمارستان بزرگ و برميگشتم! خلاصه رفتيم بيمارستان... تو راهم كلی به اينو اون خنديديم!!! فلان پسر شرتش پیداست(کدومشون پیدا نیست؟! ) و ازین موهایی که اکثرا هر روز شاهد هستین دیگه لازم به ذکر نی

رفتم نشستم رو به روی خانومه... شماره پرسنلی رو پرسيد منم گفتم... هي زد تو كامپيوتر نميومد...

_‌ :‌ شما نوبت گرفتي‌؟‌

من :‌ بله....

خوب اسمت كه تو ليست نيست... عيبی نداره ، ويزيتت ميكنم بعد برو كنار پله ها نوبت بگير بيا تا بهت دارو بدم....

منم دستمو نشونش دادم....

_ :‌ تا يك ماه هيچ نوع اپيلاسيوني نكن.....

من :‌ واااا...!!!!!! نميشه كه.........

_ :‌ واااااااااااااي نگاه كن پوست دستتو....! دوگانه شده.... زياد نرو تو آفتاب دختر....

من :‌ پس برم تو ماه ؟!

بعدش رفتیم پایین که داروهامونو بگیریم.... ۳تا پماد واسه من نوشته بود. سریع اسممو خوند و گرفتمشون... آیدا بهش گفت ببخشید خانم داروهای من نیومدن؟ خانم داروخانه ایه(!) گفت هنوز نه... یه ربع نشستیم باز رفت گفت نیومدن؟؟ خانم داروخانه ایه گفت نه... بار سوم خانومه بهش گفت فکر کنم شما خیلی زود از پله ها اومدی پایین ، کامپیوتر هنوز اسمتو نفرستاده! آیدا: ببخشید یعنی من از برق هم زود تر حرکت کردم؟؟؟؟؟

بعد با خط داخلی برگشتيم خونه... وقتي داشتيم سوار ميشديم ،‌ آيدا كه داشت ميومد سمت صندلي دستشو گذاشت رو شونه ي يه پسره كه نشسته بود!!!!!!! يه دختر ديگه هم بعد از ما دستشو گذاشت رو شونش .....!!! آخه پسره انقد پهن بود كه شونه ش مثل تكيه گاه صندلي بود...!!! میدید مردم هی میخورن بشاااا ، نمیرفت پیش پنجره بشینه... انگار خوششم اومده بود که هی میخورن بهش!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:36 توسط منزوی| |
این روزا سرم گرم کتاب " منم تیمور جهانگشا " ست...  سرگذشت تیمور لنگه...  یه مسلمون تعصبی،بی منطق و خود پسند ......... اَه اَه... هیچ خوشم نیومد ازش....

تيمور خيلي خوشكل و باهوش بوده... مادرش اول فكر ميكرد كه چپ دسته اما بعد متوجه شدن كه دو دسته! از بس كه خوشكل بوده بچه ها تو مدرسه بهش سوء نيت داشتن!!! هر چيزيو يه بار كه ميخوند حفظ ميكرد.... و...........

كتاب "‌منم تيمور جهانگشا"‌ نوشته ي خود تيموره... انقدر از خودش تعريف و تمجيد كرده كه آدم حالش ازش بهم ميخوره... همش ميگه كه وقتي فلان امير رو ميديدم متوجه ميشدم كه من خيلي خوب تعليم داده شدم و ميتونم جهان رو تصرف كنم ايين حرفا.......

به مسلموناي شيعه ميگفت كافر! هر شهري كه در برابرش مقاومت ميكرد رو بعد ازين كه فتح ميكرد تمام بازمونده هاشو قتل عام ميكرد و زنا رو بين سربازاش تقسيم ميكرد... كلي هم ادعاي مسلمونيش ميشده پدر سوخته ي عوضي! روحش تا ابد تو آتيش باشه ايشالا...!!!

ولي يه خصوصيت مشترك داشت با من. اين كه از فواره ي خون خوشش ميومد.... منم خيلي با خون ،‌ به خصوص وقتي فواره ميزنه خوشم مياد........

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:22 توسط منزوی| |
ای بابا من چقد تند تند پست میدم... خودمم خسته شدم... مطالبم بیمزه شدن دیگه... تو زندگیم یه وبلاگ تکراری نبود که اونم شد... روزی شونصد صفحه مینویسم... دفترم داره تمام میشه.... کلاسام همه تمام شدن.... یه چیز میگم ، نگین خرخونااااا....  ولی مخم اگه مدام در حال یادگیری نباشه حوصلش سر میره.... یه هفته بعد از امتحاناتم ۴تا کلاس ثبت نام کردم و هر روز هفته جز جمعه کلاس بودم... صبح و عصر کلاس... ظهرا هم پا نت... الان همه کلاسام تمام شدن... دوستامم... هر هفته میرن سینما... یکی دوبار رفتم باشون... فیلمای ایرانی ......تمام جریانات یا ازدواجه یا طلاق... اَه اَه... امشب رفتیم در باره ی الی رو دیدیم... خیلی بیمزه بود...حتی حرفامونم دیگه تمام شدن... فکر کن دختر حرفاش تمام بشن... چه شود!! با دوستم پیاده برگشتیم خونه...هر دو ساکت... کوچه ها خلوت... انگار همه مُردن...

من چی دیگه میخوام تو زندگی؟ هیچآرزویی ندارم دیگه... آرزوهایی که داشتم و بهشون نرسیدم هم قدیمی شدن... دیگه رسیدن به اونا هم خوشحالم نمیکنه... چرا؟ چرا همه چی تکراری شده؟ اشکال کار من از کجاست؟؟؟

مامان میگه یه روز  ۴-۵تا از دوستای نزدیکتو دعوت کن خونه بزنید برقصید......

دیدم آره...فکر مامان هم گاهی پیشنهادای خوبی میده.... اما حسش نیست.... حوصله دوستامم دیگه ندارم... اونا منو دوست ندارن(تیریپ ناز کردن...) نچ... جدا از شوخی... چند روزیه دیگه از کسی خوشم نمیاد... حتی کساییم که دوست داشتم دیگه ندارم.... هممم.... نمیدونم.... شاید دارم میمیرم.... نه یعنی شاید باید بمیرم....

همیشه دوست داشتم مُردنو تجربه کنم.اما حیف که دیگه پشیمونی فایده نداره...اگه مردم دیگه نمیشه برگردم...تازه اگه به دست خودم بمیرم میگن میرم تو جهنم... ولی خوب ما که همین الانشم تو جهنمیم... شرط میبندم اهواز از جهنم گرم تره...! نچ... گشنمه.... راستی شما روزه میگیرین؟ من؟ نه من نمیگیرم...... چه سوال خوبی پرسیدما........ اگه شد فردا روزه بگیرم ببینم از تکراری بودن در میان این روزا یا نه؟ نچ... نه ... تازه دارم سعی میکنم وزن اضافه کنم حالا بیام روزه بگیرم؟!

امشب پروینو دیدم.............. پروین.............. میدونم چه حسی نسبت به من داره...... دوست داره پوستمو قلفتی بکنه و بعدشم تیکه تیکم کنه بندازم جلو کلاغا.... اما اومد با کمال ادب سلام کرد و پرسید هنوز ...؟ گفتم آره... گفت خودشم میگه عـ.....ـه....

ای بابا....من که دوست ندارم اذیتش کنم...... اذیتشم نمیکنم...... یارو  اذیتش میکنه.....اگه منم که میگم ببرش واسه خودت من کلی بهترشو دارم...... اما یارو ........ البته منم یارو رو میخواما...... اما خوب بدون اونم میتونم زندگی کنم.....من میتونم کلی ازون یارو ها پیدا کنم...... بهتر بگم : کلی ازون یارو ها هست که منو پیدا کنن..... پروین مستحق تره! اما خوب.... دیگه یارو نمیخواد...... زیاد بش فک نکن حالا... من برم دیگه...




نه وایسا یه چیز بگم... آقا منو ثبت نام کردن تو شاهد......(!!!)...... البته تو ذخیره هاش... بعدش اگه رفتم شاهد (بهار اسلام.زیتون کارمندی) میخوام با بچه ها اونجا وب بزنیم و اینا دیگه بعدش ..... خوب این چه ربطی داشت؟؟؟ نه آخه خواسم یه چیزی بگم ..... وایسا یکم فکر کنم ...... هاااا خواسم بگم که میخوام عاطی و نسترنم بام بنویسن و اینا دیگه.... همین.حالا بدو برو نظر بده دیگه.اگه نظر ندی میفرستمت زندان اوین بهت چیز کنن...... بیتربیتم خودتی

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:59 توسط منزوی| |

ديشب يه هم بازي قديمي رو ديدم...... از 3 تا حدود 12-11 سالگي با بچه ها تو خيابون هفت سنگ و رابت و اينا بازي مي كرديم....

......

اون هميشه موهامو ميكشيد! يه سال از من بزرگ تر بود منم كه زورشو نداشتم ..... بزرگ ترا ازم دفاع ميكردن! گاهي بين دوتا خيابون دو دسته ميشديم‌ ، دخترا و پسرا با هم ميجنگيديم...... هميشه هم دخترا ميبردن!...... هم ديگه رو توي كارتون يخچال و كولر گروگان مي گرفتيم....

يادمه يه بار آرمين و ساسان و مسعود 3تايي با هم مي خواستن نمو بزنن ...... منم يه كفش سفيد داشتم درش اوردم از بندش گرفتم تابش دادم تو هوا و يكي يكي زدم تو صورتاشون! بعد ساسان موهامو گرفت كشيد... منم كفشمو هي پرت ميكردم رو به عقب بش نميخورد ( عادت نداشتم جيغ و ويغ كنم!‌ ) ‌بعد دامون اومد باش دعوا كرد!!!!!! منم فرار كردم

ازون به بعد ناديا اينا ميگفتن دامون ويدا رو دوست داره!!!!!!!!!!! منم ميزدمشون...!......

يه روز هم پاي آرمين شيكسته بود داشتيم رابت بازي مي كرديم ، من هولش دادم افتاد زمين همه دخترا بهش خنديدن! بلند شد اومد برام منم فرار......

يه شبم كه با ساسان دعوام شد يقشو كشيدم پاره شد!!‌ بعد از ترس تا خونه با تمام سرعت دويدم...... توي راه كه دنبالم ميدويد چند بار دستش به موهام رسيد و گرفتشون ولي كنده شدن رفتن تو دستش...! خوشبختانه در باز بود و من پريدم تو حيات درو بستم....

يه شبم داشتيم دوچرخه سواري ميكرديم... ساناز سوار دوچرخه ي من شده بود و منم روي تركبند دوچرخه ي خودم ايستاده بود و اون داشت تند تند پايدون ميزد...... ( ازون كاراي پسرونه! ) داشت تند ميرفت و منم ايستاده بودم و با بادي كه به صورتم ميخورد حال ميكردم......... يهو از پشت با سر خوردم زمين..... . تا ربع ساعت دور و برمو نميديدم ...... فكر كنم اولين و آخرين باري بود كه تو خيابون گريه كردم ...... ديگه بچه ها بلندم كردن بردنم خونه................

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي.... يادش بخير........

حالا از پيش هم كه رد ميشيم آرمون ميشه نگا كنيم به هم...... چه برسه به سلام...! اما هر وقت يكيشون رو ميبينم تمام خاطرات واسم تداعي ميشن.............

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 0:9 توسط منزوی| |

ديروز داشتم از خواب بيدار ميشدم......يعني اينكه هنوز خواب بودم اما صداهاي دورمو ميشنيدم...نه یعنی.... خوب معنیشو بیخیال حالا... داشتم كم كم هشيار ميشدم كه ديدم يك عدد بچه اومده پيش تختم ايستاده ميگه بلند شو.... خيلي بدم مياد كسي از خواب بيدارم كنه...... بهش ميگم باشه برو بيرون و سعي ميكنم تصاويري كه دوست دارمو تو ذهنم مجسم كنم...... دوباره مياد تو...... بلند ميشم با اخم نگاش ميكنم... ميرم بيرون ميبينم ناهار كشيدن دارن ميخورن.... اي بابا...

بعد از ناهار ميشينم مثلا درس بخونم واسه امتحان عصر...... 1 ماهه وقت دارم اما امروز ظهر يادم افتاد كه كتاب داستان نخريدم......پيامك ميدم به رضوان و ميپرسم اسم كتاب داستان چيه؟!...... ميگه نميدونم منم نخريدمش تو امتحان هم نيومده بود...... يه نفس راحت ميكشم...... و چند تا كلمه از توي برگه ها ميخونم... اينا رو بلدم.... ميرم سراغ گرامر... بابا گرامر كه آسونه..... ميشينم پيامك بازي ميكنم!‌(فارسي را پاس بداريم) دارمت داداش! داداش حوصله نداره بياد باهام... آخه قرار بود بياد تعيين سطح بشه اما ميگه حوصله كلاس ملاس ندارم ميخوام بازي كنم تا تابستونه...... خوبه.... خودم تنها ميرم پس...... نيم ساعت قبل از امتحان ميرسم اونجا و ...... باقيشو ولش......

ساعت 10و خورده اي ميرسم خونه.

 من:‌این شکلی میشم=>  ...آخه دوستم اينجاست.3ماه تابستون نديدمش... خونشون 5-6خونه اونور تره اما نمياد پيشم.... جريان چي بود حالا؟!

شيدا‌(دختر داييم) :‌با این حالت=> آيدا بهم گفت بزرگ شدي

من: خوب خوشبحالت......

آيدا خطاب به من:‌  زوق كرد بچه حالا ميگه شوهر ميخوام!!

مامان يــــــــــــــــــــــــــــــــــيهو جو میگیردش...... پا ميشه تيليفو بر ميداره ديد ديد ديد ديد ميزنگه خونه همكارش .....

همكارش: ميخوام بيام خواستگاري دخترت!

مامان: دادمش قبلا...

من:‌ زود باش همين امشب پاشو بيا‌!‌‌

من تو ذهنم: چه الكي مامانه واسه خودش بريده و دوخته! نخير من مجردم!! بايد حتما با مامان بريم پسرشو ببينيم.... حتما مثل مامانش خوشكله...... 1ماهشه......بايد بامزه باشه......

مامان به دنيا اومدن پسرش،اولين بچشو تبريك ويگه و قول ميده كه يه روز با من بريم خونشون...!

(توجه كردي چي شد؟!)

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي.... خونمون چه شلوغ پلوغه... مامان برعكس ملت با زن داداشاش خيلي جوره...... مياردشون خونمون و يكي دوروز ازشون حسابي پذيرايي ميكنه.........

شيدا يه ريمل از نميدونم كجا پيدا كرده ميماله به چشماش! مژه هاش سفيــــــــــــــــد شدن!...

زن دايي: اين چرا سفيده پس؟!

من:خوب اين مژه هارو پر ميكنه.بايد روش سياه بزني...

شيدا يه روژ برميداره و ميماله رو لباش....

من تو ذهنم: خوبه 4 سالته بچه! فردا چي كار ميخواي بكني تو!؟

به اندازه اي كه من وبمو دوست دارم...... اون لوازم آرايش دوست داره.... من كه پير شدم و از هيچي استفاده نكردم...... نميدونم چرا گرايشي به اين چيزا ندارم......آیا من واقعا دخترم؟!

ميشينم پاي كامپيوتر و توي وورد چرت مينويسم... شيدا هر ديقه موسو ميگيره و صفحه رو عوض ميكنه...

من: نكن بچه ......

شيدا در حالي كه موهاي روي صورتشو با دو دست كنار ميزنه با كلي تكون سر و دست‌ : خو .... ميخوام.... يادت بدم خوووووو....

من:.........

فردا شد...يعني امروز شد.... باز شيدا از خواب بيدارم ميكنه.... باز اعصابم خورد ميشه.... باز ..... نچ...... اين يكي باز خوبه... آخه باز پيامك دارم...... جواب ميدم...... هـــــــــي خدا اگه گوشي نبود من چيكار ميكردم؟ دارم باهاش ور ميرم كه باز... نچ اين بازو دوست ندارم... آخه باز شيدا مياد...... تفنگ داداشمو گرفته تو دستش ،‌ با دوتا انگشت اشاره ماشه رو گرفته و از عمق وجود با تمام قوا فشار ميده..... صورتش از فرط زور زدن جمع شده..... تيك! بالاخره شليك كرد....

با بي اعتنايي نگاش ميكنم......

شيدا: آقا خو بمير ديگــــــــــــــــه......(اينجا يه نفس ميگيره واسه ادامه ي حرفش)... من بهت تير ...(اينجام يه نفس ميگيره)... زدم

چشمامو ميبندم و سرمو ميذارم روي بالش تا گير نده....

من تو ذهنم: اي كاش مردن به همين راحتي بود...... كاش ميتونستي واقعا منو بكشي... كاش منم هنوز هم سن تو بودم و با اين بازياي بي مزه مشغول ميشدم... كاش منم از دنياي اطرافم خبر ندارم... كاش ... كاش ... و كاش...

نشستم پاي كامپيوتر ... زن داييم جفتم ميشينه و چند تا از پي ام هايي كه واسم ميادو با صداي بلند ميخونه... ازينكه كسي بشينه كنارم بدم مياد...... و ازينكه كسي متن چت هاي خصوصيمو بخونه بيشتر...

شيدا مياد و مارو دعوت ميكنه كه نگاش كنيم...!‌  برميگردم و ميبينم دوتا از شال هامو آورده و پيچيده دور سرش...! مامانش كلي قربون صدقش ميره.... حالم ديگه داره بهم ميخوره.............

من تو ذهنم: نترس دختر.تا چند سال ديگه انقدر مجبورت ميكنن ازينا بذاري رو سرت تا جونت از ....نت در بياد................

بسه ديگه...... حوصلم سر رفت...... چه روزاي بدي.........

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:49 توسط منزوی| |
سوال: چرا اروپا این قدر از ما جلو زده ؟ مگه اونا آدمن و ما نیستیم؟؟؟ تازه نسل ایرانيا خيلي نابغه داره... كلا ايرانيا باهوشن. دانشگاه هاي آمريكا و انگليس پر از دانشجوهاي ايرانيه...رئيس  هوا و فضاي آمريكا ايرانيه ..... و ....

اما ايران عقب مونده.... تا به حال فكر كردين چرا اين طوره؟؟؟؟

خوب من زياد فكر كردم... ديدم كه اروپا تو قرون وستا از ايران عقب بوده اما بعد از انقلاب رنوسانس خودشو حسابي كشيد بالا.چرا اين طور شد ؟‌ اول محض اطلاع كسايي كه نميدونن اين انقلاب واسه چي بود بگم كه تو انقلاب رنوسانس اروپايي ها كشيش ها رو از حكومت بر كنار كردن و....

خوب فكر كنم منظورمو متوجه شده باشين ديگه...

كشيش ها و پاپ ها و اينا اعتقادات مذخرفي داشتن واسه خودشوون و هر چيو كه دوست داشتن حرام ميكردن . گاليله گفت زمين گرده گرفتن اعدامش كردن گفتن كافر شده! خودشون ازدواج نميكردن و به خاطر ارضا شدن غرايضشون به مردم بيچاره تجاوز ميكردن. در صورتي كه خدا زن و مرد رو واسه تكامل هم آفريده و ازدواج رو گذاشته تا غريضه اي كه خودش تو وجود انسان گذاشته ارضا بشه.

 توي كليسا ها يه راه آبههاي هست كه منو كنجكاو كرد. از عموم پرسيدم اينا چيه؟؟؟ گفت كشيش ها وقتي كه غذا ميخوردن و تا گلو سير ميشدن ميومدن اينجا غذاهايي رو كه خوردن بالا ميوردن تا بتونن غذاهاي ديگه رو هم بخورن!!  مرداي ديني و خشك مقدس از همون اول آدماي غير منطقي و بيسواد و هميشه هم مورد تنفر عموم مردم بودن....   كليساها كلي آدم بيگناه رو شكنجه و اعدام كردن و.....

بالاخره مردم خسته شدن و اونارو كنار زدن....

مشكل ايران هم اينه كه رهبر اسلام حكومت رو تو دستش گرفته.......

منب ه ايراني بودنم افتخار ميكنم اما..... براي ايرانيا متاسفم كه هنوز نميفهمن دين بايد از حكومت جدا باشه...

اگه تو جواب خاصي واسه سوالم داري بگو.... دوست دارم نظر همه رو بدونم

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 17:31 توسط منزوی| |
نه به چند هفته ای که هیچی نداشتم بنویسمممممم نه به امروز که هی یه سوژه میرسه دستم...!! اونم چه سوژه هاییییییییی ....

رررررررررییییییییییییینننننننننننننننننننگگگگ...!(زنگ تلفونمون خوشکله؟!)

مامان: تو واقعا آنلاین نیستی؟! اوه دخترک عزیزم خیلی امیدوارم کردی۴ساعت بهت اجازه میدم بدون شنیدن غرغر من پای رایانه بنشینی!

من: ۴ساعتم اضافه با غرغر...۴ساعت دیگه هم با جیغ...۴ساعتم با کتک...ادامه دارد...

اِ ... یادم رفت تل داشت زنگ میخورد! مامان تلو میبرداره(بر میداره!) ـ بفرمایید؟  لیبولادیلیمدنفباردسهاوراطیایدومان.... (حرفاشون بود دیگه!) ....... تماس فرت! (نگاش نکردم تاحالا اما از بس که بقیه گفتن منم یاد گرفتم!)

مامان:با این حالت=> یه پسره سوم ریاضیه فردا میاد زبان فارسی۳ درسش بدم!!!

من:به ترتیب:............... ادامه دارد...

مامان:بهش گفتم صبح بیاد...

من: به ترتیب:............ادامه دارد...

مامان: اول بهم گفت نمیشه بیاین خونمون ؟

من تو فکرم: حتما نمیدونست دختر هم سن من داری

مامان: گفتم نه... . کاش میپرسیدم خونشون کجاست... اول شمارشون ۳۳۷ بود...

من: به ترتیب:............

من تو فکرم: شرمنده  کیان پارسی نمی خوام... برو خونشون بهتره!

شبم که خوابیدم در اتاقمو میبندم که وقتی اومد رد شد منو نبینه...ایششششش

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 20:7 توسط منزوی|